خدایا! تو خود گفتی هرکه عاشق من باشد,عاشقش خواهم شدو هر که را عاشق باشم شهیدش خواهم کردوخون بهای شها
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا...
درباره وبگاه

خدایا!
تو خود گفتی هرکه عاشق من باشد,عاشقش خواهم شدو هر که را عاشق باشم شهیدش خواهم کردوخون بهای شهادتش را خواهم پرداخت.
خدایا!
من عاشق توام!


ارسال پيام به موسسه روزنه آفتاب 300088000010114
آرشیو مطالب
لینک های مفید
دیگر امکانات
ساعت فلش مذهبی
آیه قرآن وصیت شهدا جنگ دفاع مقدس
روزشمار فاطمیه
وضعیت یاهو مذهبی پخش زنده حرم
لحظه بوسيدن يك شهيد توسط دخترش +عکس
نویسنده خادم الشهدا در پنجشنبه هفتم مهر 1390 |
سردار شهید محمد اصغریخواه در2/3/1340 در روستای فتیده شهرستان لنگرود در یک خانواده مستضعف ولی متدین و مذهبی پا به عرصه وجود نهاد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش پشت سر نهاد و متوسطه را در شهرستان لنگرود با نمرات عالی سپری کرد و برای ادامه تحصیل در کنکور شرکت نمود و دو مرحله در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد ولی با توجه به نیاز زمان حضور در جبهه را ارجح به حضور در دانشگاه دانست. 

به گزارش فارس، شهید اصغریخواه تحصیلات دبیرستان را در مدرسه ملی مهدوی گذراند که توسط روحانیون اداره می شد و به همین علت روح آزادی خواهی از همان زمان تحصیل در او تعالی پیدا کرد و در جلسات مخفیانه روحانیون مبارز که در روستای فتیده ولنگرود برگزار می گردید شرکت می کرد.
 
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و برای حفظ دستاوردهای آن ابتدا در کمیته انقلاب اسلامی شروع به فعالیت کرد و با تشکیل سپاه لنگرود جذب سپاه شد و تلاشی بی امان نمود، بویژه در اوایل پیروزی که اوج شیطنت گری نوچه های آمریکا و دشمنان قسم خورده انقلاب بود، در سرکوبی آنان و پاک سازی شهرستان لنگرود و روستای تابعه تلاش بسیار کرد .محمد، مدتی مسئول عملیات سپاه و مدتی هم فرماندهی بسیج را بر عهده گرفت.

سال 59 با سرکار خانم هاشمیان ازدواج کرد و ثمره آن دو فرزند (یک پسر و یک دختر) است.

با شروع جنگ تحمیلی بارها و بارها به میادین نبرد با دشمن کافر بعثی عزیمت نمود و مردانه در عملیات: ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، کربلای 5و4، نصر 4 جنگید و از خود دلاوری و رشادت زیادی بجا گذاشت. مدیریت و توانمندی او باعث شده بود که فرماندهی گردانهای امام حسین (ع) امام رضا (ع) و کمیل در زمانهای مختلف به وی سپرده شود و حتی پس از عملیات به علت موج گرفتگی شدید مدتی نتوانست در جبهه حضور پیدا کند، لذا سعی کرد در امور تعلیم و تربیتی شهرستان لنگرود به تربیت علوم قرآنی فرزندان آن خطه بپردازد و نیز مسئولیت مانورهای شهرستان چون (ما نور آزادی و قدس و خندق ) و مسئولیت واحد بسیج سپاه لنگرود را بر عهده بگیرد ولی روح آزاده او با این خدمات آرام نمی گرفت. مجدد راهی جبهه های جنگ شد، محمد به همسر مکرمه و فرزندان دلبندش و پدر و مادر عزیزش بسیار عشق می ورزید ولی دفاع از اسلام و یگان اسلامی را در اولویت برنامه های زندگی خود قرار داده بود. او با نوشتن نامه هایی برای فرزندان خردسالش و پیش بینی روزهای آتیه آنها که بدون حضور فیزیکی پدر سپری خواهد شد و علت ایثارگری اش و اعزام های مکررش به جبهه های نبرد و فلسفه انتخاب نام سجاد برای فرزندش، مبارزه با ظلم و ستم، دفاع از مظلوم، حمایت از ولایت فقیه و اطاعت از آن و... توصیه و تاکیدهای فراوان داشته و پس از ماهها جنگیدن بی امان سرانجام در 9 /1/ 1367 در عملیات والفجر 10 پس از وارده کردن صدمات سهمگین به دشمن بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش تا 2 سال و نیم بر بلندای بانی بنوک باقی ماند، و در مهر ماه 69 پس از تشیع با شکوه در مزار شهدای لنگرود و در کنار همرزمانش بخاک سپرده شد.

آنچه پیش روی شماست دل نوشته ای از لحظه وداع دختر با پدرش در آخرین دیدارشان است:

راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.

چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند. 
انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.

در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.
 
من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!

راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:

 می گفت شبی به خانه برمی گردم     با سبز ترین نشانه بر میگردم
 می گفت، ولی دلم گواهی می داد     یک روز به روی شانه بر میگردد


رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.

آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپرده‌ام.

آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.


*دخترت سوده. سال ۱۳۷۸

طراحی و کدنویسی قالب های مذهبی : شهدای کازرون
Temlate By : 1100Shahid.ir
لینک دوستان ما
آخرین مطالب وبگاه
موضوعات وبگاه
» مصاحبه با محمد مهدی کاظمی پسر ارشد شهید احمد کاظمی
» یادی از شهید ابوترابی
» سخنرانی سید آزادگان در اسارت به مناسبت ماه رمضان
» حاج مهدی زندی نیا – فرمانده ی تیپ ادوات لشکر 41 ثا
» خاطره ای از یکی از محافظ های آقامون سیدعلی
» حاج احمد کاظمی در محضر حضرت صدیقه (سلام الله علیها
» رمضان در اسارت
» ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران
» عكسهاي بيادماندني عشق یعنی رهبرم سیّد علی
» سرداران شهید از زبان شهید احمد کاظمی
» شام غریبان عملیات کربلای چهار هیچ ذکری بالاتر از گ
» مراعفواكنيد
» مصاحبه شهيد مجيد پازوكي، نوروز 79
» «دستِ غیب امام زمان(عج) در جبهه ها»
» درددلباشهدا
» شهید درکلام شهید
» عبور از سیم‌های خاردار
» سخنرانی منتشر نشده ی استاد قرائتی در جمع رزمندگان
» برادر ، من شهید شدم !
» اعتراف نامه شهید علمداری
» وصیت نامه سردار شهید حمید باکری
» یکصد خاطره ازسردارشهیدمهدی زین الدین
» مصاحبه منتشر نشده با سردارحاج قاسم میرحسینی
» یکصد خاطره ازسردارشهیددکتر مصطفی چمران
» نامه اي از « آويني» به برادرش در «آمريکا»
» مشکل گشا!
» وصیت نامه ی تعدادی از شهدای اسمانی سیرجان
» السلام عليک ايتها الصديقة الشهيدة، فاطمة الزهراء
» حاج مهدی زندی نیا – فرمانده ی تیپ ادوات لشکر 41
» زندگی نامه شهید مهدی جهان آرا
» زندگینامه جاويدالا ثر حاج احمد متوسليان
» وصيت نامه سردارشهيد محمد جهان آرا
» طلبه سيرجاني در حرم امام(ره)
» حجاب و عفت در کلام شهیدان ...
» خواستگاري در زمين و عقد در آسمان
» حاج حسین خرازی
» بوی چفیه رهبر (ماجرایی از سفر مقام معظم رهبری)
» حاج یونس زنگي آبادي به روایت همسرش
» حاج یونس زنگی آبادی ، حماسه ساز شلمچه و کربلای 5
» آخرين پلاك
» شعرشهید علمدار
» ارتباط حضرت مهدى با امام حسین علیه السلام
» زندگی نامه شهید سید حسین علم الهدی
» زندگینامه وصئیت نامه سردارشهیداحمدشول
» خاطره مادرسردارشهیدعلیارشول
» وزندگی نامه و وصئیت نامه سردارشهیدعلیارشول
» سردارشهیدسیدمجتبی هاشمی فرمانده فداييان اسلام
» مصا حبه دختر شهید صیادشیرازی
» اعجوبه ی آسمانی سردارشهید حسن باقری
» سردارشهیدسید اسماعیل رضوی نسب
» شهدا تفحص
» شهیدسرافرازمغفوری قائم مقام ستاد لشگر41ثارالله
» عمليات‌ فتح‌ 8 (نامنظم)
» خاطرات سید شهیدان اهل قلم و مقام معظم رهبری از زبا
» شهيد علمدار به روايت همسرشان
» «ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي»
» فرمانده نیروی هوایی ارتش «سردارشهیدعباس بابایی
» حماسه کاوه(سردارشهیدمخمود کاوه)
» جـــنگ کجـائي ؟ که دلم تنـگ توست
» سیره اخلاقی شهیدان(شب زنده‏داری)
» نيم نگاهى به زندگى شهيد حاج حسين خرازى
» نگاهى تحليلى به عمليات مرصاد
» زندگی نامه سرداربدر
» شهدای سیرجانی
» خاطرات مقام معظم رهبري
» شهید ایرانی و جنازه عراقی درتفحص
» از امانت حضرت زهرا چگونه محافظت می کنیم
پیوندهای روزانه
برچسب ها
طراح قالب
شهدای کازرون